تبليغاتX
چشم آهو «قزوين»

 

حكايتي خواندني ازحضرت موسی

 

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:57  توسط عباس   | 

میلاد امام حسن مجتبی(ع) مبارک .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:39  توسط عباس   | 

 

این نامه رو شاید بارها و بارها در سایت های مختلف دیدید و از کنار اون رد  شدید و یا اونو سرسری خوندید و رد شدید . خواهش می کنم اینبار این نامه رو با دقت بخونید به نظر من خلاصه یک کتاب روانشناسی در این چند خط نامه نهفته است . 

همچنین با این نامه می شه آیین همسرداری را نیز یاد گرفت . روحش شاد و یادش گرامی

باد .                                                                                  

در فروردين سال ۱۳۱۲ شمسي، كه امام عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامه‌اي براي همسر باوفاي خويش ـ كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، علي‌القاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند ـ نوشتند كه به يقين، مطالعه آن براي شما نيز همچون ما جالب است و امام را در تراز انساني كامل و صاحب ابعاد گوناگون مي‌شناساند.

تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(۱).
حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.

در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت.
بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(۲) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد.
من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.
صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.
ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله
عكس جوف در حال دلتنگي از حركت نكردن(۳)


پي‌نوشت:
۱ـ براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.
۲ـ اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان، هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را «علي» نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.
۳ـ اشاره به نبودن كشتي برای عزيمت به جده.منبع: بازتاب [از جام جم]

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:13  توسط عباس   | 

                  

               

باور كنيد ، نيروي آدمي بيكران است .

 

باور كنيد ، هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست .

 

باور كنيد ، كه از عشق آفريده  شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.

 

باور كنيد ، خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ، ولي بندگان از او چرا!

 

باور كنيد ، لايق بودن هستيد

 

                                      باور كنيد ، كه اكنون مهمترين لحظه است .

 

باور كنيد ، كه روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد

 

باور كنيد ، كه شما هم مي توانيد .

 

و تمام باور هاي خود را از ته دل باور كنيد .

 

تا زندگي ، شما را باور كند .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:42  توسط عباس   | 

 

جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:«آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت ... آنها فردا ناهار مرغ داشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:59  توسط عباس   | 

ای آرامش دلها...در عصر طوفانها

حلول ماه مبارک رمضان ماه خود سازی بر همه مسلمانان به ویژه عزیزان بازدید کننده این سایت مبارک باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:17  توسط عباس   | 

 

بازدارنده ترین کلمه «ترس»است .............با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه «کار» است ..............به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه «طمع» است .................آن را بِکُش

سازنده ترین کلمه «صبر» است .............برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه «امید» است .............به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه «حسرت» است ........آن را نخور

تواناترین کلمه «دانش» است .............آن را فراگیر

محکمترین كلمه «پشتكار» است .......آن را داشته باش

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:10  توسط عباس   | 

 

 

 

 

چه خوش است  حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پرو بال ما شکستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:46  توسط عباس   | 

نامه واقعا جالب و خواندني مادر غضنفر

 

غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

راستي:‌غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:8  توسط عباس   | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

   آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:27  توسط عباس   | 

شخصی به همسرش می گوید :

                   «من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم.»

        اما این عشق نیست گرسنگی است .

شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید . عاشق واقعی

کسی است که عاشق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.

 در عشق اجباری نیست .

       عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن . برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری

رهایش کن.

«اندره متیوس»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط عباس   | 

 

هندی ها سوراخ کوچکی در یک جعبه محکم ایجاد می کنند و میوه مغزداری همچون بادام یا گردو در

داخل آن جای می دهند . اندازه سوراخ قدری است که میمون بتواند تنها یک دست خود را درون جعبه

کندُ به عبارت دیگر میمون پس از چنگ زدن به میوه ی مغزدار نمی تواند دست خود را از جعبه بیرون

بکشد .

بنابراین دو راه بیشتر پیش روی میمون وجود ندارد . او می تواند با رها کردن بادام یا گردو رهایی یابد و یا

این که با چسبیدن به آن کماکان در دام بماند . میمونها معمولاْ راه دوم را انتخاب می کنند.

ما به چه چسبیده ایم ؟ یادمان باشد مادامی که آن را رها نکنیم در دام خواهیم بود ُ و خبری از آزادی

نخواد بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:45  توسط عباس   | 

 

                                              راه رسيدن به خوشبختي و شادي بر دو پايه اصلي بنا گرديده است :

                                              آنچه را كه به آن علاقه داريد بيابيد و زماني كه آن را يافتيد تمام روح 

                                              خود را معطوف آن كنيد .

                                                                                               جان دي راكفلر

هنري فورد و پيرمرد گلفروش

هنري فورد ميلياردر آمريكايي هر جمعه از مغازه گلفروشي براي زن خود گل مي خريد . يكبار او به پيرمرد

گلفروش گفت:((مغازه خوبي داري چرا شعبه اي نمي زنيد؟))

گلفروش در جواب گفت :((قربان بعد چي؟))

هنري فورد گفت:((بعد از آن نيز شعبه هايي ديگر در شهر))

گلفروش گفت:(( بعد چي؟))

هنري فورد با عصبانيت :((خب بعد به آرامش مي رسيد.))

گلفروش :((قربان، آرامش همان چيزي است كه من الان آن را دارم)).

فورد در حالي كه كِنف شده بود مغازه را ترك كرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 8:59  توسط عباس   | 

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 - خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
-  بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:5  توسط عباس   |