تبليغاتX
چشم آهو «قزوين»

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم

چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد

نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک

ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته

بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود

قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود

و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود

را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان

را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی،

حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل

اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل

همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و

می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط

احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که

آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد،

به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر

کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما

یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که

همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی)

نخواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 6:40  توسط عباس   | 

ولادت امام رضا(ع) مبارک

 

روزي استاد فلسفه در يک دانشگاه قصد داشت در مورد مفهوم زندگي به دانشجويان درس بدهد.

 

دانشجويان همه منتظر بودند و استاد بدون اين که حرفي بزند از داخل ميزش يک شيشه خالي و چند جعبه

 بيرون آورد و روي ميز گذاشت .داخل يکي از جعبه ها پر از توپ گلف بود. استاد توپ هاي درشت گلف را

درون جعبه ريخت تا پر شد.

 

سپس نگاهي به دانشجويان انداخت و پرسيد :آيا شيشه پر شده است؟آنها پاسخ مثبت دادند. پس از داخل يک

جعبه ديگر مقداري سنگ ريزه بيرون آورد در شيشه ريخت.سنگ هاي ريز ما بين توپ ها جا گرفتند . او

دوباره از دانشجويان پرسيد : آيا شيشه پر شده است؟ پاسخ آنها باز هم بله بود.پس از درون جعبه سوم مقداري

ماسه به درون شيشه ريخت و ماسه ها در فضاي باقي مانده جا گرفتند.

 

باز هم سوال خود را از دانشجويان پرسيد و باز هم پاسخ مثبت گرفت.اين بار دو فنجان قهوه درون شيشه

ريخت و باز هم اين دو فنجان توانستند در فضاي مابين بقيه مواد رسوخ کرده و جاي گيرند. دوباره از

دانشجويان پرسيد:آيا شيشه پر شده است؟و باز هم دانشجويان پاسخ مثبت دادند.

 

سپس استاد به دانشجويان گفت:اين شيشه خالي زندگي ماست .در حالت اول توپ هاي بزرگ گلف شيشه را پر

کردند .اين توپ ها در واقع مسايل مهم زندگي مانند سلامتي ،خانواده،همسر و فرزندان ما هستند.اگر ما فقط اين

ها را داشته باشيم و غير از آنها هيچ نداشته باشيم باز هم زندگي ما پر است. سنگ ريزه ها موارد ديگر مانند

شغل،خانه و ماشين هستند که در درجه دوم اهميت قرار دارند. ماسه در واقع چيز هاي کوچک ديگر هستند به

اين نکته توجه کنيد که اگر شما در ابتدا شيشه را با ماسه پر مي کرديد ديگر جايي براي توپ گلف و سنگريزه

نمي ماند. پس آن چه واقعا براي خوشبختي شما لازم است توجه کنيد. با فرزندان وقت بگذاريد با آنها بازي

کنيد .هر آنچه بايد براي سلامتی خود انجام دهیدو زمانی را به همسرتان اختصاص دهید.و بدانید که همیشه در

اولویت توپ های گلف هستند. برای ماسه که در حکم نظافت منزل و تعمیر وسایل خراب منزل یا ناراحت شدن

برای مسایل بی اهمیت است همیشه وقت خواهیم داشت.

 

یکی از دانشجویان پرسید استاد منظور از  دو فنجان قهوه چیست؟

 

استاد گفت :خوشحالم که پرسیدید.باید بگویم که مهم نیست زندگی شما چه قدر پر است مهم این است که همیشه

برای خوردن یک فنجان قهوه با یک دوست فرصت دارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 6:50  توسط عباس   | 

 

     وقتى داخل ماشين نشستم، او هم كنار دستم نشست. نيم نگاهى به او انداختم، ديدم عينك دودى زده است. چشمم را به طرف آينه ماشين گرداندم و به راننده گفتم: بعضى‏ها چقدر عقده دارند، يا موبايل مى‏خرند و به گردنشان آويزان مى‏كنند يا توى هواى ابرى عينك دودى مى‏زنند!


راننده نگاهى به دختر انداخت و پوزخندى زد و به راهش ادامه داد. وقتى خواست پياده شود، يك دفعه قلبم فرو ريخت، بغض گلويم را گرفت و اشك در چشمم حلقه زد.
آن دختر، عصاى سفيدش را باز كرد و از ماشين پياده شد.


به نقل از: مجله حافظ، شماره 8

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:41  توسط عباس   | 

 

گذشت در اوج قدرت

  

پدر درآوردن، غارت اموال،ترساندن زنان و شايد خون و خونريزي، فكر بعضي ها بود در روز فتح مكه

كمي ملايم تر : اعدام كردن مجرمان اصلي، خسارت گرفتن، تبعيد بعضي كج انديشان، اين هم فكر عده

 اي ديگر بود.

و پيامبر(ص)چنين فرمود :

 >>امروز (روز فتح مكه) روز مهرباني است ، روز گذشت ، همه درامان هستند .<<

 واين ، يعني گذشت از آن همه تلخي و مرارت در اوج قدرت .

 

ماهم تمرين كنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:43  توسط عباس   | 

 
           دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
...........  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

 مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 موعد عروسی فرا رسید...

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

 مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

 همه تعجب کردند... مرد گفت:

"  من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم  "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:51  توسط عباس   |