|
|
|
||||
|
اگر سه چیز نبود، فرزند آدم هرگز بر چیزی سر خم
نمی کرد:
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:25 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فكر مي كني خدا كجاست ؟ آن دور ها ، توي آسمان هاي دورِ دور؟ يا همين نزديكي ها ، همين دور و برها؟! آن روز ها هم كسي دنبال خدا مي گشت ، آمد نزد پيامبر (ص) و پرسيد: يا رسول الله ، خدا كجاست ؟ پيامبر (ص) فرمود ند: خدا نزد شكسته دلان است . خوشا به حالت كه خدا ميهمان دل تو شده است . ما دل به غم تو بسته ايم اي دوست درد تو به جان خسته داريم اي دوست گفتي كه به دل شكستگان نزديكم ما نيز دل شكسته داريم اي دوست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:2 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همهی مجاهدان فلسطین و همهی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بیدفاع غزهاند و هر كس در این دفاع مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسولالله صلیاللهعلیهوآله محشور شود
مقام معظم رهبری
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 8:42 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا با من قهري ...!!! بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است... - خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم! - بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان... - خدايا! سه رکعت زياد است! - بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو - خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد! - بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله... - خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم! - بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم..... بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد..... - ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است... - خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد... - ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست... - پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود! اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است... - اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود... خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند. ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟ واي نه ... ! خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟! ولي باز هم خدا من رو مي بخشد و باز هم ... !
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:50 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»
کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند . انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . . سياستمدار خواهد شد ! »
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:21 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییهااعلامکرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد اینبارپیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر وکمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند. این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعدادمیمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد دادولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا ازطرف او میمونها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «اینهمه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستاییهاکه [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند وتمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر وشاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون!.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 8:54 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||