|
|
|
||||
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:35 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند: وقتی که این آیه بر پیامبر نازل شد:" والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم ومن یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا وهم یعلمون"(135/آل عمران) (1) ابلیس(پدر شیطانها) سخت ناراحت گردید. بالای کوهی در مکه به نام "ثور" رفت و آژیر خطرش بلند شد و همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه ی بچه شیطانها جمع شدند. ابلیس، نزول آیات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد واز آنها کمک خواست. یکی از یاران او گفت: من با دعوت نمودن انسانها از این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم. ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه به اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت. تا اینکه از میان شیطانها، شیطان کهنه کاری به نام "وسواس خناس" گفت: پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم (و می گویم که الان برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش کرده و بازگشت به سوی خدا (=توبه) از خاطر آنان محو می گردد. ابلیس گفت: مرحبا! راه همین است. سپس این ماموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.(2) ------------------------------------- پی نوشت ها: 1- آل عمران/135،(و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می افتندو برای گناهان خود طلب امرزش می کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- وبر گناه اسرار نمی ورزند با اینکه می دانند. 2- ر.ک: داستانهای صاحبلان، 1/151-150ف به نقل از امالی صدوق، وسائل الشیعه11/353، باب 85، ج7. منبع: محمدی، محمد حسین، هزار و یک حکایت قرآنی، صص741-740.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:32 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سالها پيش در كشور آلمان زن و شوهري زندگي مي كردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر كوچكي در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد. خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد. مرد به همسرش گفت: عجله كن! ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك عضوي از ا عضاي اين خانواده كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود، كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق دعوتنامه كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگيش دور شود. پس تصميم گرفت ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه، ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد، تا هر زمان كه مايل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بليت، به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگيش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد، وقتي زن بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد: عزيزم، عشق من، من بر گشتم. اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود. چقدر دوريت سخت بود. اما حالا من برگشتم و در حين ابراز اين جملات مهر آميز به سرعت در قفس را گشود: آغوشش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد. ناگهان صداي فريادهاي نگهبان قفس، فضا را پر كرد: نه، بيا بيرون، بيا بيرون. اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي، بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. اين يك ببر وحشي گرسنه است... اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود. ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي، ميان آغوش پر محبت زن مثل يك بچه گربه رام و آرام بود. اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود، نمي فهميد. اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد. چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است، كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت يك دل ساده و صميمي كافي است، تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده، تفاوتي درخشان و ستودني چشم گير است. محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:0 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
کوه زمینی نسبتاً بلند است که در یک منطقه گستردهاست و عموماً بلندتر و شیبدارتر از تپه است. کوهها روی هم رفته ۲۴٪ خشکیهای زمین را شامل میشوند؛ همه رودخانههای مهم جهان از کوهها سرچشمه میگیرند و بیش از نیمی از آبی که انسانها نیاز دارند از کوهها به دست میآید. به مناطق کوستانی اصطلاحاً کوهستان و کوهسار(ان) میگویند. به زنجیرهای از کوههای بههمپیوسته، رشتهکوه گفته میشود.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:55 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||